مخمصه
وقتی بعد از چند سال ، مجبور شدم بخاطر همراهی با جمع یه بار دیگه فیلم مخمصه ( heat) رو ببینم فکر نمی کردم دیالوگهاش رو اینقدر دوست داشته باشم . یه پلیس و یه تبهکار . هر دو تنها . هر دو به نوعی مجبورند کاری رو که دارند انجام می دن تموم کنن به دلایلی که براشون مهمه . اما در یک سکانس شاید صادقانه ترین و دوستانه ترین دیالوگها بین اونها برقرار می شه . اگه تو دو دنیای متفاوت نبودن می تونستن دوستای خیلی خوبی باشن برای هم . ( مثل خیلی از ماها )
مک نیل : یه نفر بهم گفت باید طوری زندگی کنی که وقتی فهمیدی کسی دنبالته ظرف 30 ثانیه بتونی اونو ترک کنی
وینسنت ببینم تو راهبی یا کشیش ؟
مک نیل نه منم یه زنی رو دوست دارم
وینسنت بهش گفتی چه کاره ای؟
مک نیل گفتم فروشنده ام
وینسنت پس اگه دیدی که من دنبالتم اون زنو میذاری و فراموشش میکنی؟ بدون این که ازش خداحافظی کنی؟
مک نیل اینم یه جورشه
وینسنت خیلی مزخرفه
مک نیل همیشه همینطور بوده. یا اینطوریه یا هردو بهتره فکر یه کار دیگه ای باشیم
وینسنت من کار دیگه ای بلد نیستم
مک نیل منم همینطور
وینسنت اما من نمیخوام اینطور باشه
مک نیل منم همینطور
